نیایش

 

سهراب سپهری_شرق اندوه_نیایش

************

 دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشیدی
 باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خور نیوشیدن تو
ما هسته پنهان تماشاییم
 ز تجلی ابری کن بفرست که ببارد بر سر ما
 باشد که به شوری بشکافیم باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم
ما جنگل انبوه دگرگونی
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر برهم تاب بر هم پیچ
 شلاقی کن و بزن بر تن ما
 باشد که ز خکستر ما در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر
چشمان بسپردیم خوابی لانه گرفت
 نم زن بر چهره ما
 باشد که شکوفا گردد زنبق چشم و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد
 بینایی ره گم کرد
 یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد کهتراود در ما همه تو
ما چنگیم : هر تار از ما دردی سودایی
زخمه کن از آرامش نامیرا ما را بنواز
 باشد که تهی گردیم کنده شویم از والا نت خاموشی
ایینه شدیم ترسیدیم از هر نقش
 خود را در ما بفکن
باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما
هر سو مرز هر سو نام
 رشته کن از بی شکلی گذران از مروارید زمان و مکان
 باشد که به هم پیوندد همه چیز باشد که نماند مرز نام
ای دور از دست ! پرتنهایی خسته است
 که گاه شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش

/ 0 نظر / 9 بازدید