تراو

 

سهراب سپهری_شرق اندوه_تراو

************

درآ که کران را بر چیدم خک زمان رفتم آب نگر پاشیدم
 در سفالینه چشم صد برگ نگه بنشاندم بنشستم
 ایینه شکستم تا سرشار تو من باشم و من جامه نهادم رشته گسستم
زیبایان خندیدند خواب چرا دادمشان خوابیدند
غوکی می جست اندوهش دادم و نشست
 در کشت گمان هر سبزه لگد کردم از هر بیشه شوری به سبد کردم
بوی تو می آمد به صدا تیرو به روان پر دادم آواز درآ سردادم
پژوک تو می پیچد چکه شدم از بام صدا لغزیدم و شنیدم
یک هیچ ترادیدم و دویدم
 آب تجلی تو نوشیدم و دمیدم

/ 0 نظر / 5 بازدید