شا سوسا

 

سهراب سپهری_آوار آفتاب_شا سوسا

************

کنار مشتی خک
در دوردست خودم تنها نشسته ام
 نوسان خک ها شد
 و خک ها از میان انشگتانم لغزید و فرو ریخت
 شبیه هیچ شده ای
چهره ات را به سردی خک بسپار
اوج خودم را گم کرده ام
می ترسم
از لحظه بعد و از ابن پنجره ای که به روی احساسم گشوده شود
برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا
بوی ترانه ای گمشده می دهد بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند
از پمجره
غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم
 بیهوده بود بیهوده بود
این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت
زنجیر طلایی بازی ها و دریچه روشن قصه ها زیر این آوار رفت
آن طرف سیاهی من پیداست
 روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام شبیه غمی
 و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام
 روی این پله ها غمی تنها نشست
دراین دهلیز ها انتظاری سرگردان بود
 من دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد
 در سایه آفتاب این درخت اقاقیا گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد
خورشید در پنجره می سوزد
 پنجره لبریز برگها شد
با برگی لغزیدم
پیوند رشته ها با من نیست
 من هوای خودم را می نوشم
و در دوردست خودم تنها نشسته ام
 انگشتم خکها را زیر و رو می کند
 و تصویر ها را به هم می پاشد
می لغزد خوابش می برد
 تصویری می کشد تصویری سبز شاخه ها برگ ها
روی باغ های روشن پرواز می کنم
 چشمانم لبریز علف ها می شود
و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد
می پرم می پرم
روی دشتی دور افتاده
آفتاب بالهایم را می سوزاند و من در نفرت بیداری به خک می افتم
کسی روی خکستر بالهایم راه می رود
دستی روی پیشانی ام کشیده شد من سایه شدم
شاسوسا تو هستی ؟
 دیر کردی
 از لالایی کودکی تا خیریگ این آفتاب انتظار ترا داشتم
 در شب سبز شبکه ها صدایت زدم در سحر رودخانه
 در آفتاب مرمرها
ودر این عطش تاریکی صدایت می زنم شاسوسا
این دشت آفتابی را شب کن
تا من راه گمشده را پیدا کنم و در جاپای خودم خاموش شوم
شاسوسا وزش سیاه و برهنه
 خک زندگی ام را فراگیر
 لبهایش از سکوت بود
 انگشتش به هیچ سو لغزید
ناگهان طرح چهره اش از هم پاشید و غبارش را باد برد
روی علف های اشک آلود به راه افتاده ام
خوابی را میان این علف ها گم کرده ام
 دستهایم پر از بیهودگی جست و جوهاست
من دیرین تنها دراین دشت ها پرسه زد
هنگامی که مرد
رویای شبکه ها و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود
روی غمی به راه افتاده ام
به شبی نزدیکم سیاهی من پیداست
در شب آن روزها فانوس گرفته ام
 درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده
 برگهایش خوابیده اند شبیه لالایی شده اند
مادرم را می شنوم
خورشید با پنجره آمیخته
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست
گهواره ای نوسان می کند
پشت این دیوار کتیبه ای می تراشند
می شنوی ؟
 میان دو لحظه پوچ در آمد و رفتم
انگار دری به سردی خک باز کردم
 گورستان به زندگی ام تابید
بازی های کودکی ام روی این سنگهای سیاه پلاسیدند
 سنگ ها را می شنوم ابدیت غم
 کنار قبر امتظار چه بیهوده است
شاسوسا روی مرمر سیاهی روییده بود
شاسوسا شبیه تاریک من
به آفتاب آلوده ام
 تارکم کن تاریک تاریک شب اندامت را در من ریز
 دستم را ببین راه زندگی ام در تو خاموش می شود
راهی در تهی سفری به تاریکی
صدای زنگ قافله را می شنوی ؟
با مشتی کابوس همسفر شده ام
راه از شب آغاز شد به آفتاب رسید و کنون از مرز تاریکی می گذرد
قافله از رودی کم ژرفا گذشت
سپیده دم روی موج ها ریخت
 چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد
شاسوسا شاسوسا
 در مه تصویر ها قبر ها نفس می کشند
لبخند شاسوسا به خک می ریزد
و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد کتیبه ای
سنگ نوسان می کند
 گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد ادیت در شاخه هاست
کنار مشتی خک
 در دوردست خودم تنها نشستهام
 برگها روی احساسم می لغزند

/ 0 نظر / 7 بازدید