فراتر

 

سهراب سپهری_آوار آفتاب_فراتر

************

 می تازی همزاد عصیان
به شکار ستاره ها رهسپاری
 دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
اینجا که منهستم
 آسمان خوشه کهکشان کی آویزد
 کو چشمی آرزومند ؟
با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی
و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب
 و اینجا افسانه نمی گویم
 نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد
بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
و قصه نمی پردازم
در باغستان من شاخه بارورم خم می شود
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد
 در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد
در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست
در سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی
 من شکفتن ها را می شنوم
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد
 تو در راهی
 من رسیدهام
 اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل
 میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ

/ 0 نظر / 5 بازدید