هنگام
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧  

 

مهدی اخوان ثالث_از این اوستا_هنگام

************

هنگام رسیده بود ، ما در این
کمتر شکی نمی توانستیم
آمد روزی که نیک دانستند
آفاق این را و نیک دانستیم
هنگام رسیده بود ، می گفتند
هنگام رسیده است ؛ اما شب
نزدیک غروب زهره ، در برجی
مرغی خواند که هوی کو کو کب
آن مرغ که خواند این چنین سی بار
این جنگل خوف سوزد اندر تب
آنگاه دگر بسا دلا با دل
آنگاه دگر بسا لبا بر لب
 پیری که نقیب بود ،‌ آمد ، گفت
 هنگام رسیده است ؛ اما باد
انگیخته ابری آنچنان از خک
 کز زهره نشان نمانده بر افلک
جمعی ز قبیله نیز می گفتند
هنگام رسیده است ؛ مرغ اما
دیری ست نشسته خامش و گویا
رفته ست ز یاد و رد جاودییش
 ناخوانده هنوز هفت باری بیش
سرگشته قبیله ،‌ هر یک سویی
باریده هزار ابر شک در ما
 و افکنده سیاه سایه ها بر ما
هنگام رسیده بود ؟ می پرسیم
 و آن جنگل هول همچنان بر جا
شب می ترسیم و روز می ترسیم