خفته در باران
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٦  

خسرو گلسرخی_خسته تر از همیشه_خفته در باران

دستی میان دشنه و دیوارست
 دستی میان دشنه و دل نیست
 از پله ها
 فرود می اییم
اینک بدون پا
لیلای من همیشه
 پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
 که من سپیده دمان
 بدون دست می ایم
 و یارای گشودن پنجره
 با من نیست
شن های کنار ساحل عمان
رنگ نمی بازند
 این گونه ی من است
 که رنگ دشت سوخته دارد
 وقتی تو را
 میانه ی دریا
بی پناه می بینم
 دستی میان دشنه و دل نیست
خوابیده ای ؟
 نه ؟ بیداری ؟
ایا تو آفتاب را
 به شهر خواهی برد
تا کوچه های خفته در میانه ی باران
و حرف های نمور فاصله ها را
 مشتعل کنی ... ؟
تا دو سمت رود بدانند
که آتش
 همیشه نمی خوابد به زیر خکستر
در زیر ریزش
رگبار تیغ برهنه
 می دانم تو دامنه می خواهی
 می دانم
 تا از کناره بیایی
و پنجره ها را
 رو به صبح بگشایی
من
 با سیاهی دو چشم سیاه تو
 خواهم نوشت
 بر هر کرانه ی این باغ
دستی همیشه منتظر دست دیگرست
 چشمی همیشه هست که نمی خوابد