گله
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳  

سیمین بهبهانی_چلچراغ با خود بودن ها_گله
1335-1336

شنیدی از همه یاران که سخت بیمارم
نیامدی ز پی پرسشی به دیدارم
هنوز امید تو دارم که می کشم نفسی
بیا که نیمه ی جانی که مانده بسپارم
خداگواه من است ای شکسته مو! که هنوز
شکسته عهد تو را من عزیز می دارم
ولی میا! که تو در من نظر نخواهی کرد
که کهنه اینه یی پُر ملال ِ زنگارم
نخواستم که درایی شبی به کلبه ی من
ازین خوشم که درایی دمی به پندارم
دلم گرفته تر از آسمان پُر ابر است
سرشک گرم چو باران زدیده می بارم.
گناهِ چشم تو می بینم ای سیه مژگان
سیاه اگر شد و برگشته بختم و کارم
نسیم شوق تو چون گل به لرزه ام افکند
برابرت سرِ فرمان فرود می آرم
ولی چه سود؟ که بی التفاوت می گذری
هزار مرتبه گر سر به خک بگذارم
به انتظار قدم رنجه کردنی، چشمم
به راه ماند و نبود از قدَر سزاوارم...