ای خوش آن روز
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳  

سیمین بهبهانی_چلچراغ با خود بودن ها_ای خوش آن روز
1335-1336

ای خوش آن روز که با یار سر و کارم بود
بی سخن با نگهش فرصت گفتارم بود
آن که من بسته ی زنجیری ی ِ‌مویش بودم
وه، چه خوش بود! که او نیز گرفتارم بود
گر چه در خانه ی من بود ز هر گونه چراغ
یاد او شمع شب افروز شب تارم بود
صبحدم نور چو در پنجره ها می خندید
در بَرم خنده به لب بوسه طلب* یارم بود
وقت تابیدن ِ خورشید در ایینه ی آب
روی او نیز در ایینه ی پندارم بود
حیف و صد حیف که امروز به هیچم بفروخت
آن سیه چشم که یک روز خریدارم بود.
گر چه یارم شده امروز دلازارم، لیک
یاد می آرم از آن روز که دلدارم بود...
*آمد ز درم«خنده به لب بوسه طلب»مست. «لعبت والا»