نگاه تو
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱  

سیمین بهبهانی_ جای پا از خود گفتن ها_نگاه تو
1325-1335

این نگاهی که آفتاب صفت
گرم و هستی ده و دل افروزست
باز در عین حال چون مهتاب
دلفریب و عمیق و مرموزست
لیک با این همه دل انگیزی
همچو تیز از چه روی دلدوزست ؟
با چنان دلکشی که می دانم
 از نگاهت چرا گریزانم ؟
چشم های سیاه چون شب تو
بی خبر از همه جهانم کرد
 حال گمگشتگان به شب دانی ؟
 چشم های تو آن چنانم کرد
محو و سرگشته ی نگاه تو ام
 این نگاهی که ناتوانم کرد
ناچشیده شراب مست شدم
 بی خبر از هر آنچه هست شدم
چون زبان عاجز ایدت ز کلام
نگه از دیده ی سیاه کنی
رازهای نهان مستی و عشق
 آشکارا به یک نگاه کنی
لب ببند از سخن که می ترسم
وقت گفتار اشتباه کنی
 کی زبان تو این توان دارد ؟
چشم مست تو صد زبان دارد