سودای محال
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱  

سیمین بهبهانی_ جای پا از خود گفتن ها_سودای محال
1325-1335

شب گذشت و سحر فراز آمد
دیده ی من هنوز بیدار است
 در دلم چنگ می زند ، اندوه
جانم از فرط رنج ، بیمار است
 شب گذشت و کسی نمی داند
 که گذشتش چه کرد با دل من
 آن سر انگشت ها که عقل گشود
نگشود ، ای دریغ ،‌ مشکل من
چیست این آرزوی سر در گم
که به پای خیال می بندم ؟
 ز چه پیرایه های گوناگون
به عروس محال می بندم ؟
همچو خکسترم به باد دهد
 آخر این آتشی که جان سوزد
دامن اما نمی کشم کاتش
سوزدم ، لیک مهربان سوزد