اگر دردی نباشد
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱  

سیمین بهبهانی_ جای پا از خود گفتن ها_اگر دردی نباشد
1325-1335

اگر دستی کسی سوی من آرد
 گریزم از وی و دستش نگیرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
سیاه و دلکش و مستش نگیرم
به رویم گر لبی شیرین بخندد
 به خود گویم که : این دام فریب است
 خدایا حال من دانی که داند ؟
 نگون بختی که در شهری غریب است
 گهی عقل اید و رندانه گوید
 که : با آن سرکشی ها رام گشتی
گذشت زندگی درمان خامی ست
متین و پخته و آرام گشتی
ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه
 که : از این پختگی حاصل چه دارم ؟
به جز نفرت به جز سردی به جز یأس
ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر شب به امیدی دل ببندم ؟
 سحرگه با دو چشم گریه آلود
بر آن رؤیای بی حاصل بخندم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟
 مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
کجا شد آن دل خوش باور من ؟
چه شد آن اشک ها کز جور یاران
 فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟
چه شد آن دل تپیدن های بیگاه
ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟
چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
 ز تاب گردش چشم سیاهی ؟
خداوندا شبی همراز من گفت
 که : نیک و بد در این دنیا قیاسی ست
 دلم خون شد ز بی دردی خدایا
 چو می نالم ،‌ مگو از ناسپاسی ست
 اگر دردی در این دنیا نباشد
کسی را لذت شادی عیان نیست
 چه حاصل دارم از این زندگانی
که گر غم نیست شادی هم در آن نیست