سکوت سیاه
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱  

سیمین بهبهانی_ جای پا از خود گفتن ها_سکوت سیاه
1325-1335

ابرو به هم کشیدم و گفتم
 چون من در این دیار بسی هست
 رو کن به دیگری که دلم را
 دیگر نه گرمی هوسی هست
 رنجور و خسته گفتی : اگر تو
بینی به گرد خویش بسی را
 من نیز دیده ام چه بسا لیک
 غیر از تو دل نخواست کسی را
جانم کشید نعره که : ای کاش
این گفته از زبان دلت بود
ای کاش عشق تند حسودم
 یک عمر پاسبان دلت بود
اینک در سکوت شبانگاه
 در گوش من صدای تو اید
 در خلوت نهان خیالم
یادی ز چشم های تو اید
 آن چشم ها که شب همه ی شب
 عمری به چهره ام نگران بود
 چشمی که در سکوت سیاهش
صد ناگشوده راز نهان بود
 چشمم ز چشم های تو خواهد
 کان گفته را گواه بیارد
دردا که این سیاهی ی مرموز
جز موج راز ، هیچ ندارد