آرزو
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱  

سیمین بهبهانی_ جای پا از خود گفتن ها_آرزو
1325-1335

 آه ، ای تیر ای تیر دلدوز
 باز در زخم جانی نشستی
 آه ، ای خار ای خار جانسوز
 باز در دیدگانم شکستی
 .ای ، ای گرگ ای گرگ وحشی
 چنگ و دندان به جانم فشردی
این جگرگاه بود ،‌ آن جگر بود
 این که بشکافتی ، آن که خوردی
آتش ای آتش ای شعله ی مرگ
سوختی ، سوختی پیکرم را
مشت خکستری ماند از من
سوختی باز خکسترم را
ای توانسوز ،‌ درد روانکاه
 رفت جانم ، ز جانم چه خواهی ؟
 ناله ام مرد در ناتوانی
 از تن ناتوانم چه خواهی ؟
غیرت و رشک او آتشم زد
جان پر مهر من کینو جو شد
آرزویش به دل مرد و زین پس
 مرگ او در دلم آرزو شد
دیده ی دیده بر دیگرانش
سرد و خاموش و بی نور ، خوشتر
لعل خندیده بر دمشنانش
 بسته در تنگی ی گور ، خوشتر